Saturday, June 1, 2013

Bought my self a new pair of shoes, running shoes. mainly in black with Adidas' classic 3 bars in white and bright catchy red sole. don't know how it prompted me to write but i was quite a big investment in running.
I'm turning 25, in less than 3 days and a young man of age twenty five is a big idea not tailored to my suite.
Not in love, Not in job, Still student, Graduate school.
I probably describe my self as a young man trying to tap deeper become more and how know maybe one that The Mister President of a place, maybe even a country.
English is what i use most of the time as mean of oral communication, education and entertainment since i came to the land of Canada, more specifically Montreal. and i like that, it was my advantage and i planning to keep it sharp and manage to speak and write so well that it will bring me distinction even before native English speakers quite an ambition, ha ?
Originally I'm Iranian, or as what some people use it Persian which i believe is sort of euphemism for the first term due to clouded media and political image of what is known as Iran in peoples of the earth mind.
Felt like i need to write otherwise may lose something, now feel much better,
up to the next time.

Friday, March 1, 2013

سرآغاز

 پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطا پوش خدایی دارد
چهار سال در بلاگفا نوشتم و همین چند روز پیش یکهو با دلی خوش و قلبی مطمئن درش را برای همیشه تخته کردم، به این امید که ازین پس بهتر با محتوی تر و حتی در قالبی دیگر بنویسم. مثلا برای اینجا فکر کردم که هر پست را در یک محل متفاوت خواهم نوشت یا اصلا به سبک و سیاق قدیم نخواهم نوشت، خیالاتی از سرم گذشت که با چند نفری امین و توانا باهم بنویسیم شاید یک مجله ی اینترنتی شاید هم تنهایی داستان کوتاه
نمی دانم چه شد که این بعدازظهر اولین روز مارس، بدون اینکه زیادی سبک و سنگینش کنم رخت و بخت را اینجا گذاشتم و فعلا می نویسم تا برنامه هایم معلوم شود. یک چیز را علی رغم همه ی این آشوبها میدانم که می خواهم و آن اینکه هر چیزی را در معرض دید قرار ندهم و با وبلاگ به مثابه ملک شخصی برخورد نکنم، نوشتن در وبلاگ نوعی نشر است پس مطلب باید در خور باشد تا چاپ شود
راز را از همین اول لو بدهم که برنامه دارم که حالا حالا ها بنویسم و روزی همان وبلاگ قدیمی را کسی قبل یا بعد از مرگم، تصحیح خواهد کرد و به چاپ حقیقی خواهد رساند، مثلا شاید در مقیاس رساله ی کارشناسی ارشد ادبیات، جان کلام اینکه با نوشتن مشهور خواهم شد
هیچ خبر دارید که امروز پلو عدسی ساختم، و جیلز اولین هواپیمای مدلم را در این مملکت هدیه داد